![]() |
![]() |
|
به نام او به نام کسی که می دونم و میدونی که همیشه هست همه زیباییش به خاطر بودنش دارم مینویسم اما نمیدونم برای کی مینویسم اما دلیلش رو میدونم میدونم به خاطر اینه که باز مثل همیشه یک دل کوچیک گرفته و شکسته باز هم مثل همیشه این دل احساس تنهایی کرده باز هم یادش افتاده که همه باید تنها باشن یاد تنهایی که میفتم همه تنم میلرزه هر چند همیشه تنها بودم اما انگار این تنهایی یه تاریکی به همراه داره انگار تنها موندنم رو کافی ندونسته و ...........حالا تاریکی من میترسم از این تاریکی و سرما میترسم همه تنم بی حس شده دیگه دارم کم کم میفهمم تنها یه راه دارم اون راه هم راهیه که یه مانع بزرگ داره حالا دیگه فهمیدم که بی معرفتی فقط و فقط از من بوده نه از کسی و نه از تو حالا فهمیدم تا همین امشب هم تو منو یه جا میکشوندی و اما منه احمق مثل همیشه کج رفتم نمیدونم چقدر از جاده دور شدم می خوام که برگردم کمکم کن می خوام که برگردم کاش که مه نباشه تا اشکم در بیاد من خیلی زود گم میشم خیلی زود .............میدونی که!؟ میدونم میدونی مثل همیشه ................ خستم خیلی خستم خیلیا میگن که مثل منن اما واقعا همه مثل همن؟؟؟اگه همه ملت مثل من باشن که هیچی برا خودم متاسف میشم کاش که همه عاقل بودن و من و تو و ........دیوونه ی این ویرونه بازار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/25ساعت 2:57 توسط ریتا |
|
|
سلام سلام سلام.... آشناست.....؟؟؟؟ میدونم که آشناست میدونم که این صدا برات آشناست میدونی چرا چون از بچگی این صدا داره صدات می کنه یادته که؟؟ چقدر صدات زدم و صداهام بی جواب موندن منو منزوی کردی اما اما...... جواب نگرفتم و رفتم پی صد جور گناه اونقدر گناه کار شدم که دیگه ندونستم درست و غلط چیه اونقدر که......... نمیدونم چی بگم اما اینو بگم که من امروز فهمیدم چقدر اشتباه کردم و چقدر ...... امروز فهمیدم که تو همیشه بودی و هستی با خود خودمی برای منی و توی وجودم جا گرفتی و این همه مدت نمی دونستم امروز دیدم تو رو دیدم می خوام که دیگه نذاری گم کنم نه خودمو نه خودتو می خوام که کمکم کنی کار کمی نیست که شروع کردم کار بزرگیه میدونم اما کمک کن مرسی مرسی مرسی امید که همواره دوستت بدارند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/11ساعت 23:26 توسط ریتا |
|
|
سلام به گذشته ها به گذشته هایی که هیچ وقت برنمیگردن به گذشته هایی که هیچی ازشون برام نمونده جز همه زندگیم که براش گذاشتمو اومدم باورت میشه بعد از 14سال دوباره آهنگ های قدیمی با خاطرات قدیم ....؟ فکر کنم دارم مست میشم دیگه مست کی و چی نمیدونم فقط میدونم که دارم بیهوش میشم تا حدی که همه چیو همینجا جا میزارم حتی جسم خودمو نمیخوام ببرم همه زمانو میزارمو و میرم ، میرم که نباشم هم برا خاطر خودم هم برا خاطر بازم خودم احساس میکنم هر کسی بخونه دقیقا حس میکنه که مست شدم ...... درسته؟؟؟ دیگه هوای خوندن و موندن ندارم دیگه زندونی شدم هوا منو اسیر خودش کرده کاش یه روزی تنم رها بشه از زمین و زمان میخوام همه درای بسته باز باشه بدون مانع که باز نخوام پرش کنم و زمین گیر بشم ................ الان نمیدونم دوست دارم مست باشم یا نه میخوام همینجا باشم ولی حیف که همه چی زودگذره جز زندگی من که یک جا موندگار شده و تکون نمیخوره .
خیلی دوست دارم یک عکسی یا چیزی اضافه کنم ولی اونقدر بی حسم که امکانش نیست هنوز باید بمونه برا وقتی که زمین گیر شدم . میرم که خیس بشم زیر یک بارون تند که اشکام مشخص نشن .
راستی یه چیز مینویسم فقط واسه اینکه یادم باشه 8/9/89 نمیدونم چه خبره فعلا فقط تقویمه و بس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/27ساعت 0:21 توسط ریتا |
|
|
خیلی وقته ازت دور شدم خیلی خیلی وقته اونقدر دور شدم که حتی دیگه سراب هم نمیبینم هیچی نمبینم نمی تونم ببینم نمیتونم ببینم که فراموشت کردم نمیتونم حس کنم که هستی نمیتونم حرفای قشنگتو با صدای قشنگترت بشنوم دیگه نمیفهمم خیلی فاصله هستش از من تا تو خیلی راه از خونه من تا خونه دلت هر جا پا میزارم بستس هر جا حتی نمیدونم که اینم ممکنه حکمتی باشه توی بی حس ترین زمانه ممکن هستم . اونقدر بی حس که یکی رو پر از خون ببینم هیچ تفاوتی با ندیدنم نداره اونقدر بی حسم که تا ببینمت اشکهام سرازیر میشه همین و بس اونقدر بی حسم که اگه بفهمم همه این اتفاقا فقط خواب بوده فقط نگاه میکنم و بس اونقدر نگاه میکنم که امدن و رفتنت رو مثل الان نمی فهمم . من از خدامه فقط بشنوم صداتو تا ببوسم روی ماه خدا رو میبینی روزگارمو هیچی ندارم دیگه همین حس رو داشتم که این رو هم با رفتنت بردی .....به خدا قسم شکستم زیر سنگینی حرفات به خدا قسم گناهه دل عاشق رو پروندن.....به خدا قسم همیشه تو خیالت نشتم با همه ظلمی که از همه چی برام شیرینتر بوده هنوزم...................بی حسم..... فقط همین بعد این همه سال تازه فهمیدم که من دوست داشتم و معنیش رو بلد نبودم گناهم همین بوده والسلام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/28ساعت 19:38 توسط ریتا |
|
|
به نظرتون یه ادم کی میتونه احساس خوشبختی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.......................................................................................................................................... .......................................................................................................................................... .......................................................................................................................................... .......................................................................................................................................... .......................................................................................................................................... کاش میشد باور کنم که نیستی همون خوشبختی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/25ساعت 23:53 توسط ریتا |
|
|
سلام بازم سلام بازم اومدم .... اومدم چون اگه نیام یعنی اینکه نیستم اگه نباشم یعنی اینکه وجود ندارم اگه وجود نداشته باشم یعنی اینکه هیچم اگه هیچ باشم یعنی اینکه ...................... میدونید چیه فکر میکنم هر چی حس داشتم از دست دادم دیگه هیچ حسی نمونده برام نه دردی حس میکنم نه دلی رو نه نه نه نه........ نمیدونم خوبه یا بد نمیدونم قابل فهم یا نه نمیدونم نمیدونم مثل همیشه نمیدونم هیچی نمیدونم فقط و فقط ادعا میکنم که میدونم از ادعا متنفرم .....متنفرم ؟؟؟؟ به نظرت این تنفر هم حسه ؟ نمیدونم دارم دیوونه میشم مثل همیشه عاشق دیوونه شدن هستم چون یه دنیای دیگس دنیایی که فقط و فقط برا خودته خودت میسازی همونطور که دوست داری با هر کسی که دوست داری با هر چیزی که دوست داری کاش دیوونه بودم بازم رسیدم به کاش ................تمام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/15ساعت 23:38 توسط ریتا |
|
|
باز هم رسید باز رسید زمانی که بیشتر از همیشه باید شرمنده بشم شرمنده بشم پیش خدای خودم شرمنده بشم به خاطر اینکه توی این زمان خیلی چیزهای فراموش شده هست که خاطرم میاد و میبینم که هنوز چقدر من مدیون هستم مدیون خیلی از ادما مدیون خیلی از مهربونی ها و شرمنده هستم مثل همیشه پیش خدا با اینهمه گناه و گناه ئ گناه بازم گناه هنوز ........... دوباره یادم افتاد که چه لطفهایی در حق من کردی و من ندیدم مثل همیشه این که میگن مهرلونی و رحیم و خیلی چیزاا واقعا راسته میدونم که راسته میدونم که هوای منو داری اینم میدونم از اینهمه شکایتم ناراحت نمیشی و بازم میبخشی این بنده گتاه کارت رو کاش میشد من باشم و خدای خودم همین و بس میخوام بگم بهت که همیشه میپرستمت برای همیشه کمکم کن که فراموش نکنم مرسی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/31ساعت 20:17 توسط ریتا |
|
|
بگو همه برن من بمونم و تو فقط خودمو و خودت فقط دل من و بمونه و دل تو برای یه بارم که شده برا آخرین بار دلت برا من باشه دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم ........گریه نکن خواهش میکنم من خرابه گریه هاتم بزار همه برن دم اخری هیچی کسی نباید باشه هیچ کسی میخوام مثل همیشه دلم تنها بمونه دکترا بزار برن تو برام بخند خنده یادم رفته باور کن میخوام غزل آخرو میخوام فدای خنده هات کنم یادمه یه زمان خنده داشتم میدونستم خنده چیه بزار من اشک بریزم و مثل همیشه تو برام بخند چون با خنده تو من شادم جون خودم راستشو میگم برام بخند بخند بلند بلند می خوام بخندی صدات دل نشینه مثل همیشه دوست دارم بازم قرار بزارم باهات قرارمونو پیش خدا میزام ... نظرت چیه ؟ بگو هیچ کسی نیاد می خوام باهات تنها باشم فقط یه مشکلی هست تو هیچ وفت از ذهنم نمیری میدونم سخته ولی رفتن من و همه حقیقت بگو هیچ کسی نیاد میخوام باهات و با خودم تنها باشم آخ دلم آخ که این دهنم بمیره خلاص میشم از همه چی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/05/23ساعت 13:23 توسط ریتا |
|
|
سلام سلام به سرور سلام به شادی سلام به همه آدم هایی که اونقدر عاقل هسنتد که نمیزارن شادیشون از بین بره سلام به کسایی که هر طوری هست خودشون رو شاد میکنن تا شاد زندگی کنن سلام به شماهایی که غم و غصه ای ندارید ( یعنی ممکنه همچین آدمی باشه ؟) بازم سلام میکنم این بار سلام به کسانی که شادی رو توی زندگیشون گم کردن و نمیدونن کجا باید دنبالش بگردن سلام میکنم به کسانی که با تموم شدن یک شادی دیگه قادر نیستن بهونه برای خنده پیدا کنن ......................... اصلا بذارید بهتر بگم می خوام بگم سلام به خودم سلام به من که الان هیچی نیستم و از اونایی هستم که شادی رو گم کردم کجا جا گذاشتمش؟؟؟ به خاطر ندارم نمیدونم کجا رفتم که دیگه یادم رفت برش گردونم نمیدونم شادی چیه و غم چیه نمیدونم الان که به جای شادی غصه جایگزین شده چقدر درسته نمیدونم خنده درسته یا گریه نمیدونم مهربونی خوبه یا نا مهربونی نمیدونم من اینجا چیکاره حسنم نمیدونم چه بلایی سرم اومده که به این روز افتادم نمیدونم اشتباه بزرگ زندگیم کجا بوده و چی بوده همه وجودم پر از درده کاش میشد یه چراغ جادو داشتم کاش داشتم سه تا آرزو نمیکردم فقط یه چیز میخواستم باور کن فقط یک آرزو نمیخوام جای شادی گم شدم رو بگی فقط یه چراغ جادو میخوام همین .............زیاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/05/23ساعت 12:48 توسط ریتا |
|
|
ترس و توهم ترس و توهم همه وجودم رو فرا گرفته نمیدانم در یک جنگل پر از دار و درخت و سر سبزی و حیوانات وحشی و تاریکی و سیاهی دل به کدام یک ببندم دل به ترس یا دل به زیبایی ِ، دل به دلهره یا دل به تمام خطراط یا اینکه بدور از همه این ترس ها و زیبایی ها چشم ها را ببندم و خود را به رویا بسپارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چشم بر چشم میگذارم ......... یک چهره ......؟؟؟؟ چهره اشنا ولی چرا همراه با اشک ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به یاد دارم از کودکی همین بوده چشم در چشم و وجود قطره های اشک در وجود من یا وجود هردو .......؟؟؟؟ باز هم سوال بی جواب.........................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/08ساعت 1:4 توسط ریتا |
|
|
ریتا
این بار ریتا برای تو مینویسه باورت نمیشه؟؟؟؟ خودمم باور نمیکنم برای خود خود تو داره مینویسه چرا شو نمیدونم شاید یه دیوونه بازار جدیده خودمم نمیدونم چی تو کلشه میترسم از اینکه چشمامو باز کنم و ببینمت میترسم از دیوونگی میترسم به کی بگم نحاتم بده ؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/04/27ساعت 2:13 توسط ریتا |
|
|
زیر بارون خیس شدم
قطره بارون جلوی چشمامو گرفت تا حدی که دیگه ندیدمت زیبایی بارون فقط برام موند و .... تو محو شدی آروم آروم محو شدی من ندیدمت دیگه ............. نم نم بارون تموم که شد قطره ها ترکم کردن و .... چشمم دوباره باز شد که تو رو ببینه ولی ..................... ولی چیزی ندیدم ....... جز خاطره که باز هم از قطره ها دعوت کرد برای شرکت تو مهمونی من ولی ................... چیزی ندیدم جز پاکی زمین و گریه ی آسمون ها آخ دلم پر شده از بارون هایی که انباشته شدن توی انباری کنار ایوون بسه باز کن یسه تموم شو برای همیشه ........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/04/27ساعت 2:9 توسط ریتا |
|
|
انتقام میگیرم از هر چی دروغ
انتقام میگیرم از هر چی که یک رنگ بیشتر داره انتقام میگیرم از قلب های ساده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/04/27ساعت 1:57 توسط ریتا |
|
|
سلام سالگرد اولین یاداشتم توی این وبلاگ رسید نمیدونم به خاطر سالگرد وبلاگم بهش تبریک بگم یا تسلیت؟؟؟ نمیدونم شاد باشم با گذشت یک سال یا غمگین؟؟؟ الان نمیدونم از خدای خودم شاکی باشم یا شاکر .......؟؟؟؟ خدایا شکر میکنم به خاطر گذشت این یک سال یک سالی که باعث شدی تجربه ی زیادی نصیبم بشه شکر میکنم به خاطر اینکه هنوز هستم شکر میکنم به خاطر اینکه هنوز قدرت دیدن و شنیدن دارم شکر میکنم که هنوز میبینم مهربونی ها و نامهربونی های بنده هات رو شکر میکنم به خاطر اینکه به من اونقدر فکر و خاطره گذاشتی توی مغزم بمونه که حتی یه لحظه هم نتونم ازشون دور بشم خدایا شکرت میکنم به خاطر به یاد آوردن اشتباهاتی که انجام دادم اونقدر برام یاد اوری میکنی که مجبورم میکنی خودم پیش خودم شرمنده بشم خدایا سپاس گزارم که گاهی اونقدر خودمو به نادونی میزنم که هر بلایی میتونم سر خودم بیارم و شکر میکنم که دیر یا زود بهم میفهمونی چه اشتباهی کردم . باز هم شکر میکنم که من اونقدر گاهی خنگ میشم که نمیدونم کجای کارم نمیدونم خدایی هست و نمیدونم چی درسته و چی غلط اما تو همچنان با من هستی... خدای من شکرت میکنم تا ابد چون هنوز کسایی وجود دارن که من دوسشون دارم و شکر میکنم که من هنوز باید تلاش کنم و عقل ناقصم رو اونقدر بکار بندازم که تا بالاخره بفهمم بودن هر کسی در اطرافم مفیده همیشه خدایا من شاکر هستم....... اما خدای من من شاکی هم هستم .... شاکی برای اینکه نه خودمو میشناسم و نه تو رو ... چه دلیلی از این محکمنر برای شکایت؟؟؟؟؟؟؟ خدای من میخوام سپاسگزارت باشم چون میخوام کمکم کنی تا فراموش کنم میخوام شکر کنم چون بعد از این کمکم میکنی تا احساس تنهایی کذایی نکنم خدای من میخوام بگم ممنونم چون میخوای کمکم کنی که باورت کنم
خدایا ازت سپاسگزارم به خاطر اینکه وجود دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت 2:32 توسط ریتا |
|
سلام ولادت امام علی(ع) رو تبریک میگم به همه عزیزان به همه کسایی که علی رو نمیشناسن به همه کسایی که ظاهرا علی رو میشناسن تبریک میگم این ولادت رو به خود علی (ع) تبریک میگم به خدای علی تبریک میگم به ...... به ....... شاید به خودم میدونم باید شاد بود چون میگن عیده ولی نمیدونم چرا ته دلم اصلا شاد نیست فکرم مشغوله نمیدونم چی باید هدیه بدم نمیدونم به کی باید بدم خیال دارم کادو بدم مثل همه میخوام به پدری که ندارم هدیه بدم ولی به نظرت چی باید بدم ؟؟؟؟؟؟ اصلا چی میتونم بدم؟؟؟؟؟؟/؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می خوام برم پیشش هدیه بدم ولی با کدوم رو باید برم ؟؟؟ اصلا به نظرت منو الان میشناسه ...... با اینهمه تفاوت؟؟؟؟؟ مطمئنم دیگه منو تشخیص نمیده بس که نقاب عوض کردم دیگه تشخیص نمیده دخترش کیه ........ولی در هر صورت فقط میتونم بگم روزت مبارک پدری که هیچوقت نبودی روزت مبارک کسی که ................... فقط دوست دارم بگم خیلی شرمندم همین والسلام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/15ساعت 1:29 توسط ریتا |
|
|
دیگر از خشم روزگار به آغوش مادر نمی گریزم ، و در نامهربانی های دوران ، پدر را فریاد نمی کشم ؛ دیگر رنج خار مرا به رنگ گل نمی کشاند ؛ دیگر باغ خیاالم آبستن غنچه های آرزو نیستند ؛ دیگر هر کس را محرم گریستن های کودکانه ام نمی کنم . حکایت حضور برای من یادآور صبحی است که از خواب سیاهی برخاستم و بهانه پدر گرفتم . من همیشه سرمای غم را میان گرمی دست های پدرم گم می کردم . ای کاش کلمات من بی صدا بودند .... ای کاش نوشتن نمی دانستم و فقط با تو حرف می زدم ..... ای کاش تیغ غیرت ، عروس نام تو را از میان لشکر نامحرمان الفاظ باز می گرفت و در سرا پرده دل می نشاند ؛ ای کاش من جز هجر و وصال غم و شادی نداشتم . ای باغ ارزوهای من ! مرا ببخش که آداب نجوا نمی دانم ................ من اگر مشتی گناه و شقاوتم ، دلم را چه می کنی؟؟؟؟ با چشم هایم که یک دریاست، چه می کنی ؟؟؟؟ می دانم می دانم که تو نیز با گریه عقد برادری بسته ای و حرمت آن را نیکو پاس می داری . ای همه دردهایم ! از تو درمان نمی خواهم که درد ، تنها سرمایه ی من در این آشفته بازار دنیاست . تنها آرزویی که منت پذیر آنم ، خاموشی هر صدایی جز ندا و صدای توست . ...
دیگه همه جی تموم شد . فقط و فقط هم به خاطر تو خوشحالم که تونستم این کارو بکنم
ع . و . د . ه : ............................ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/30ساعت 13:59 توسط ریتا |
|
|
سفر بخیر مسافر من
گریه نکن به خاطر من ۸۷/۳/۱ امروز روز تولده تولد کی میخوام بگم نمیدونم امروز و امشب خوابم توی خواب خواب میبینم خوشحال و غمگین کنار هم مثل هم مرگ و تولد هم کنار هم پس من نگران چی بودم توی این همه مدت که خواب بودم تولد و مرگ که همیشه کنار هم هستن من چرا اینهمه مدت متوجه نشدم و نگران جدایی مرگ و تولد بودم نگرانی رو همراه با هزاران اشک میزارم کنار تازه فهمیدم من با تولد همیشه با هم هستیم و بیخود نگران بودم
با یک نفس راحت و شادی همراه با چشم گریان میزارم که و من منتظرت فقط منتظر میشم تا وقتی که با مرگ متولد بشی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/01ساعت 15:13 توسط ریتا |
|
|
کم کم داره میاد سراغم برخلاف میلمه ولی نمیتونم جلوشو بگیرم نمیتونم فکر نکنم نمیتونم ببینم اینهمه زمان که گذشته مساوی با یک سال شده اینهمه گریه اینهمه عذاب همش یک سال یک سال چه عرض کنم ۳۹۲ روزه وااااای خدای من چه ها که کشیدم کاش توی این سال جدید که داره میاد صبرمو بیشتر کنی نمیدونم چقدر طول میکشه ولی باید تموم بشه یه روزی و یک جایی باید تموم بشه دوست داشتم الان میگغتم کاش ............ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 13:40 توسط ریتا |
|
|
سلام دوستان فقط اومدم به عرض همتون برسونم که اولا ایدی جدیدم رو داشته باشید اون یکی ایدی دیگه حذف شده و مسئله دوم که خیلی مهمه یک مسابقه وبلاگ نویسی هست که باید آموزشی باشه و مرتبط با موضوعات از دوستانی که فکر میکنید میتونید کمکم کنن ممنون میشم اگه به معلومات من اضافه کنید . توی ارشیو نظرات منتظر شما هستم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/22ساعت 11:43 توسط ریتا |
|
سلام سلام به تمام نوشته هام سلام به تمام غصه هایی که نوشته شدن و نشدن سلام به یادداشتهایی که جز غم و عصه و قصه دراز هیچی ندارن میدونم شما هم مثل من خسته شدید میدونم شما هم ................. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/02/14ساعت 19:38 توسط ریتا |
|
|
سلام بالاخره تموم شد فهمیدم چند مرده حلاجم فهمیدم که بسیار بسیار ضعیف هستم خیلی ضعیف تر از اونچه که تصورشو بتونم بکنم جالبه یه چیز دیگه از خودم فهمیدم و اونم اینه که همه ادمهایی که شاغل هستن حساب روز تاریخ و ساعت دستشونه ولی قشنگیه کار اینجاس که من حساب روزا از دستم در رفته روز و شبم قاطی شده نمیدونم دور و برم چه خبره چی میگذره و چیکار میکنن بقیه نمیدونم مخم چرا این همه هنگ میکنه احتمالاْ دارم دیوانه تر از همیشه میشم ولی نمیدونم من دیوونه چی یا کی هستم اخه همیشه دوست داشتم و ارزوم هست که دیوونه ی خدای خودم بشم ولی چه کنم که میدونم همچین نیست دیوونه ی چیزی هم نیستم چون اصلا دور و برم رو نمیبینم . از این بابت هم که فکر میکنم مطمئنم دیوانه ی کسی نیستم بیشتر مخم از دست خودم هنگ میکنه تا دیگران اصلا کسی نمیتونه منو هنگ کنه پس من دیوونه ی چی هستم؟؟؟/؟؟؟؟؟ نمیدونم والا نمیدونم چمه کی میخوام بفهمم چه مرگمه یک بنده خدایی برام نظر نوشته بود که داری متولد میشی.... جالبه خیلی جالب گفته بود ولی این چه طرز تولد که هاج و واجم و نمیدونم چه خبره اونوقت من که الان متولد میشم کی میخوام بفهمم کی میخوام زندگی کنم و کی میخوام برم پیش عزیزان نمیدونم والا این چه مدلشه در هر صورت حرف بود دیگه هر چی که باشه امیدوارم که درست گفته باشه حس میکنم دیگه خیلی خسته کننده دارم می نویسم ....البته گفته باشم دلیلشو میدونم به خاطر اینه که واقعا حرف ته ته ته دلم رو نمینویسم و نمیخوام بقیه ملت بفهمم تو مغز کوچیکم چی میگذره راستی یه سوال خنده دار و مزخرف بپرسم؟؟؟ هر کی میخواد جواب سوالمو بده بره ادامه مطلب البته گفته باشم مزخرفترین سوال ممکن هستشاا
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/10ساعت 23:35 توسط ریتا |
|
|
منه احمق چه مرگمه نمیدونم وای چه ابلهم چرا چرا چرا چراچ را
برو فکر خودت باش زمونه پر شده از گرگ پره از ادمایی مثل تو مثل من مثل بغل دستید خیلی زیاده خیلی
مواظب باش نخورنت پریا گم شدن پری هم میشه گرگ فرشته کم شده اصلا فرشته نداریم دیگه ..........میدونم من کور شدم و نمیبینم دیگه وقتشه فکر کنم وقتشه که راهی یه جای مزخرف بشم که خوشم نمیاد برای دل من واسه جسم خستم هر کی تور رو خواست یه روزی کم اورد تو خوا ب و خیال تو فکر اینم ........نمیدونم چی فکر میکنم کلا
میخوام بخوابم نمیشه چیکار کنم نمیخوام دیگه گریه کنم بازم نمیشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/06ساعت 22:39 توسط ریتا |
|
|
بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.
بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد. بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد. بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد. بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد. بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد. بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد. بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد. بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد. بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد. ............................................................................................ همین و بس |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/06ساعت 21:55 توسط ریتا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/03ساعت 18:55 توسط ریتا |
|
|
من کجای کارم و شما کجای کار....... چی دارید میگید که من نه میشنوم و نه میفهمم؟؟؟؟حالم افتضاح بد افتضاح شاید علتش هوای خوب بهار باشه یا شاید علتش وجود هر چی آدم خوبه دور و برم باشه ؟؟!! نمیدونم آرامشم رو از دست دادم دلگیرم خیلی دلگیرم از خودم فقط از خودم دلگیرم چرا نمیتونم داد بزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟نمیخوام بگم چرا زنده هستم چون حتما فعلا باید زنده باشم الان میخوام بگم چرا باید از خنده واقعی دور باشم چرا نباید بخندم اخه ......نمیدونم ته خطی که میگن کجاس نمیدونم اصلا ته خطی داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگن آدما مختارند ولی من چه جور ادمی هستم که اختیار اشک های خودمو ندارم چرا نباید بتونم جلوی دو تا قطه اشک رو بگیرم این چه جور اختیاریه که وقتی باید رو زمین باشم نیستم و وقتی باید توی ...... باشم نیستم این چه جورشه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش یکی بود که جواب اینارو میگفت نمیخوام حرف های همیشگی بشنوم می خوام یاد بگیرم کاش یکی ژیدا میشد که به من یاد بده و نشون بده دیگه از پا افتادم و چشامم نمیبینه خوب و بد نمیدونم چی هستن ........... شاید باور نکنید ولی اصلا متوجه نمیشم چی مینویسم شاید برای اینه که تولدم نزدیکه شاید دارم متولد میشم دوباره اوضاع و احوالم زیاد تعریف نداره دارم چی مینویسم نمیدونم فقط اینو میدونم که هیچ فایده ای نداره این کار هیچ فایده ای نداره واقعا چرا میگن آدما مختارند؟ مگه من مختارم؟ اگه مختارم چرا اینطوریم دو دلیل بیشتر نداره اونم فقط اینا میتونه باشه یا من جزو آدمها محسوب نمیشم و یا اینکه مریضم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/03ساعت 18:32 توسط ریتا |
|
|
تا حالا شده هم رو زمین باشی و هم رو هوا باشی شده که خودت باشی در حالی که میدونی و مطمئنی خودت نیستی ؟؟؟ اصلا شده وقتی داری خیابون فاتح راه میری همون لحظه تو آسمون هم راه بری شده وقتی که داری صحبت می کنی هر چی به طرفت میگی نفهمه چی میگی در حالی که تو مطمئنی داری واضح حرف میزنی؟؟؟؟ میدونم برا خیلی ها ژیش میاد ولی احتمالا همه مثل من قاطی نمی کنن..........
سر گیجه دارم به شدت در حدی که نمیتونم رو پاهام بیایستم حتی به چشمامم فشار آورده اما دیگه نمی خوام بخوابم از بس خوابیدم کلافه شدم ،از همه چی عقب میمونم ........هر چند دیگه زیادم فرق نداره من که چیزی ندارم که دیگه ازش عقب بمونم سرم به کار خودمه و و السلام الان دقیقا توی هپروتم البته بیشتر رو زمینم تا هپروت این نت مزخرف یکی از خوبیاش همینه که نمیزاره زیادی دور بشم مجبورم رو همین زمین گرد چرخ بخورم و چرخ بخورم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/03ساعت 14:15 توسط ریتا |
|
|
سلام به همه دوستانی که مطلب هایی که فقط برا خودم ارزش داره رو میخونن و نظر میدن میدونید تصمصم گرفتم یه کم راجع به خودم بنویسم احساس میکنم یادداشت های من باعث شده که بقیه دچار سوءتفاهم بشن قابل توجه همه عزیزان من اصلا ناامید نیستم از زندگی من زندگی رو دوست دارم چون زیبایی خیلی خیلی زیاد داره حتی شاید به جرات بگم که یکی از همون زیبایی ها خودم هستم هیچوقت ناامید نمیشم و از زندگی خسته نمیشم من به خدای خودم اعتماد ۱۰۰٪ که کمه ولی باید بگم من به خدای خودم ایمان دارم درسته من از لجاظ روحی زیادی ناراحتم ولی باور کنید من از خود خودم ناراحتم نه از چیز دیگه ای اگر من به خدا اینهمه شکایت میکنم واسه اینه که کسی جز اونو ندارم هیچی کسی ..........اینم میدونم اگه خودش بخواد همه چی درست میشه اینم میدونم حالا حالاها من باید تقاص گناهامو پس بدم پس حقمه ........ فدای خدا بشم که هر کسی منو تنها بزاره اون منو یک لحظه هم تنهام نمیزاره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/01/24ساعت 18:12 توسط ریتا |
|
|
دوست دارم تاریخ بنویسم قبل اینک هچیزی بنویسم تا یادم بمونه ولی هیچی خاطرم نیست اول فکر کردم اردیبهشت یعنی همون ماهی که از نظر خیلی ها زیباست و منم الان فکر کردم دیدم اره خیلی قشنگه یا بهتر بگم خیلی قنشگ بود اردیبهشت........... ولی الان فروردین پس چرا اینطوری شدم من ؟؟؟؟؟ تو کار خدا موندم خوش به حال زلیخا خوش به حال زلیخاها اگر باشن واقعا چطور ممکنه چطور تونستن فقط عاشق خدا باشن و بس چرا من نمیتونم چرا من خدا رو پیدا نمیکنم چرا من چشمام کور شده ...............ای خدا نمیدونم تو کارت تو موندم چرا من باید توی دو راهی گیر کنم اونم به طرز فجیع چرا نباید بتونم تصمیم بگیرم چرا نمیخوام باور کنم خودت شاهد بودی چقدر اشک ریختم خودت شاهد بودی که چی کشیدم نه میتونم ببینم نه میتونم چشمام ببندم و بی تفاوت باشم نه میتونم فراموش کنم نه میتونم بهش فکر کنم خدایااا چیکا ر باید بکنم چرا تو این اوضاع گیر کردم نمیدونم قلبم شکسته ؟؟؟ نمیدونم میتونم بگم از خودم میخوام بگذرم از هر چی که بوده و گذشته و از هر کسی که ..... میتونم بگذرم میتونم پا بزارم رو همشونو رد بشم برم چرا بقیه میتونن یعنی وای بر من وای بر من که ادعا میکنم اراده قوی دارم چه دروغ بزرگی حتی قادر نیستم جلوی اشکمو بگیرم چطور میتونم ............ لعنت بر من که هر کاری کردم خودم کردم خودم خوب میدونم بهتر از هرکسی میدونم چیکار کردم و الان چرا دارم عذاب میکشم دیگه نمیتونم بنویسم گریه امونمو بریده دارم از سر درد میترکه مغزم واقعا ارزش داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی خنده داره که این همه اذیت بشی و اشک بریزی و زجه بزنی برای هیچی برای هیچ هیچی من چی میخوام از زندگیم نمیدونم واقعا نمیدونم کاش که زود برسه راحت بشم کاش کاش کاش کاش کاش کاش |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/22ساعت 1:49 توسط ریتا |
|
|
هیچ وقت عید و سال تحویل دوست نداشتم جز زمان بچگیام که توی عالم بچگی سیر میکردم واقعا نمیدونم چرا عید رو دوست ندارم شاید برا این بوده که هیچوقت درکش نکردم شاید هم هیچوقت اوضاع و احوال خوبی نداشتم همیشه یه مشغله فکری بوده که آزارم بده همیشه موقع سال تحویل در گیری داشتم حالا مسائل مختلف بودن ولی مسائل ثابت هم بودن مثل اینکه فکر کنی به از دست رفته هات به عزیزنرین افراد توی زندگیت که نیستن که چرا الان پیش اونا نیستیم و فکر اینکه اونا الان در چه حالی هستن اگه ما الان دور هم جمع هستیم اونا چطور ...کجان؟؟؟یا همیشه به این مسئله فکر میکنم که امسال سالی که واردش میشم چه کسانی رو ممکنه از دست بدم راستی یادم رفت بگم همیشه به این موضوع که آیا ممکنه امسال به آرزوم برسم یا نه هم ثابته ولی کاش واقعا می شد بدون دغدغه فکری و ذهنی سال رو متحول کنیم و .... نمیدونم چرا نمیشه آخ آخ که قلبم دوباره درد گرفت.......بی خیال هنوزم فکر میکنم بچم خیلی بچه گانه فکر میکنم خیلی چیزها نمیدونم و درک نمیکنم کاش منم مثل همه چی مثل بهار میتونستم نو بشم یه ادم دیگه بشم کاش میشد که بتونم و بدونم کاش که یه ذره عاقل میشدم کاش توی این سال جدید سر منم به سنگ کیخورد و میفهمیدم و بیدار میشدم از این خوابه چندین ساله کاش میشد دوباره دلم گرفت به نظر شما من چمه باور کنید همیشه فکر میکنم اگه میفهمیدم مشکلم چیه ،همه چی حل میشد و از این خواب لعنتی هم بیدار میشدم نمیدونم .... ببخشید دوباره اوقات تلخی شد سالی که نکوست از بهارش پیداست......... کاش که هیچ کسی مثل من فکر نکنه یعنی دعا میکنم که کسی مثل من فکر نکنه دعا میکنم کسی مثل من منتظر هیچی نمونه چون من منتظرم که برسم به چیزی که میدونم نمیرسم ژس مساوی با هیچی هستش..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/05ساعت 1:13 توسط ریتا |
|
سلام سلام سال نو همه عزیزان مبارک باشه امیدوارم همه دوستان و غیر دوستان و آشناها و ناآشناها همگی موفق باشید و سلامت تا صد سال دیگه ......ببخشید دیر دارم تبریک میگم دوست دارم از نوروز خودمون بگم براتونای کاش فقط حوصله خوندن داشته باشید از چند ساعت قبل سال تحویل شروع میکنم که همه به طرز خنده داری دور خودشون میچرخن ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/05ساعت 1:10 توسط ریتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام این وبلاگ برای پرکردن تنهایی هام هست.
ببخشید هیچ تبحری ندارم ان شاالله اگه یادگرفتم حتما یکی باحال درست می کنم .. ممنون میشم اگه راهنماییم کنید... |
| پیوندهای روزانه |
|
جستجوی مطالب و تصاویر تصاویر جالب روز آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|